الشيخ الصدوق ( مترجم : مسترحمي )
97
علل الشرايع ( فارسي )
نمايم ) پس از ( اين فكر از ) خدا درخواست كرد و گفت : خدايا بميران مرا به همان أجليكه براى من نوشته بودى كه مرا احتياج بزيادتى عمر نيست بعد از آنچه كه مشاهده كردم . باب سى و هفتم علت آنكه ذو القرنين را ذو القرنين ناميدند فرمود پدرم حديث نمودند مرا . . . از أصبغ بن نباته كه : وقتى حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام بالاى منبر بود ( در كوفه ) كه ابن الكواء به پا خواست و عرضكرد : يا أمير المؤمنين خبر بده مرا از ذو القرنين كه پيغمبر بود يا پادشاه ، و نيز خبر بده مرا كه دو قرن او از طلا بود يا از نقره ، آن حضرت فرمود كه : نه پيغمبر بود و نه پادشاه و دو قرن او نه از طلا بود و نه از نقره بلكه بندهء صالح ( و عابد و زاهد ) و شايسته اى بود كه خدا را دوست ميداشت و خدا هم او را دوست ميداشت و اطاعت و فرمانبردارى كرد خدا را و مردم را باطاعت خداوند دعوت مينمود ، و خداوند هم او را يارى فرمود ، و جهت آنكه او را ذو القرنين گفتند اين بود كه قوم ( و طائفه و عشيرهء ) خود را باطاعت خدا ميخواند و لكن قومش فرمان او را نبردند و او را زدند بطورى كه يكطرف سرش شكست و مدتى از نظر آنها غائب شد و ( معالجه سر خود را نمود و ) پس از چند روز بسوى ايشان برگشت و آنها را باز باطاعت خدا دعوت نمود ، قومش بار ديگر او را زدند به نحوى كه طرف ديگر سر او شكسته شد ، و در ميان شما مردم مسلمان هم مانند ذو القرنين هست « 1 » .
--> « 1 » در بارهء ذو القرنين سخن بسيار گفتهاند تا جايى كه بعضى او را اسكندر رومى ميدانند و بعضى با فشار و اصرار خواستهاند كه ثابت نمايند : ذو القرنين كورش كبير است و تكيه بآئين زرتشتى و كتب عهد عتيق نمودهاند ، و چون اختلاف شديد و زياد است بناچار از شرح و تفصيل آن خوددارى و بروايتى كه استاد ما مرحوم شيخ صدوق ( ره ) نقل نمودهاند اكتفا كردم و مرا همين بس است ، زيرا دانستن آن جزو ما يحتاج مذهبى نيست . و اينكه حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام فرموده : در ميان شما مردم مسلمان هم مانند ذو القرنين هست ، مراد وجود مبارك خودشانست ، زيرا بر سر آن حضرت دو مرتبه ضربت زدند : يكى ضربت عمرو بن عبد ودّ ملعون در جنگ خندق و يكى ضربت أشقى الاولين و الآخرين ابن ملجم ملعون ، و اين جمله از اخبار غيبى آن حضرت بوده چون موقعى كه اين مطلب را فرمود هنوز ضربت ابن ملجم بر سر آن حضرت فرود نيامده بود . و در مجمع البحرين ( در لغت قرن ) مينويسد : كه پدر اسكندر يكى از سرآمد علماى نجوم بود بطورى كه در آن زمان كسى همانندش نبود و عمر طولانى كرد ، شبى به همسر خود گفت بسيار خسته شدهام و بيخوابى كشيدهام اندكى ميخوابم و مواظب باش و نگاه به آسمان كن وقتى كه ستاره اى از آنجاى آسمان - و به او نشان داد جاى آن را - طلوع كرد مرا بيدار كن كه با تو هم بستر شوم تا فرزندى متولد گردد كه تا آخر دنيا زنده بماند ، و خوابيد . بر حسب اتفاق خواهر همسر او گفتگوى آنها را شنيد و منتظر طلوع آن ستاره شد تا موقعى كه طلوع نمود ، شوهر خود را بيدار نمود و قصه را به او گفت و همبستر شدند و بخضر حامله گرديد ، و پدر اسكندر كه از خواب بيدار شد مشاهده كرد كه وقت گذشته و ستاره طلوع نموده و از محل خود گذشته ، با كمال خشم بزن خود گفت چرا مرا بيدار نكردى ، گفت حيا كردم تو را بيدار نمايم ، پدر اسكندر گفت مدت چهل سال بود كه منتظر اين ستاره بودم و تو عمر و زحمت مرا ضايع كردى ، و ليكن در همين ساعت ستارهء ديگرى طلوع مينمايد و با تو همبستر ميشوم و تو بفرزندى حامله خواهى شد كه سلطان شرق و غرب زمين مىشود و دنيا را بقبضه قدرت خود بگيرد ، و طولى نكشيد كه ستارهء مورد نظر او طلوع نمود و با زن خود همبستر شد و اسكندر متولد گرديد و خضر و اسكندر در يك شب در رحم مادر قرار گرفتند و در يك شب متولد شدند . و در لآلئ الاخبار قريب به همين مضمون نقل مينمايد .